تبليغاتX
چشم به راه

چشم به راه

عمريه كه عاشقه خداييه اين دل ما

آخر خط قمار ، فداييه اين دل ما

تو يكي بيا و از پشت ديگه خنجرش نزن

عنفوان عشق تو ، تو يكي بر سرش نزن

دل ما رو تو ديگه دربه در اين در و اون درش نكن

گل ما رو به خزونه تو با عشقت ديگه پرپرش نكن

بيچاره ساده و خوش باوره پاكه دل ما

واسه يك ذره وفا عمري هلاكه دل ما

بيا با ما تو يكي  از ته دل يار بشو

راستي راستي بيا با ما عمري گرفتار بشو

نكنه هوس گريبون دلت رو بگيره

نكنه تا جون بده دوباره اين دل بميره

نكنه اشك منو تو هم بخواي در بياري

نكنه حوصله مو نو تو بخواي سر بياري

ما ديگه حوصله حرفاي پوچ رو نداريم

ما ديگه خسته شديم طاقت پوچ رو نداريم

سر به سرم بذار سربه سر دلم نذار

يه باري از دوشم بگير مشكل رو مشكلم نذار

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت0:58به قلم ساقی | |

يه موقعي آدم دلش يه جوري ناجور  ميشه و احساس دلتنگي همه وجودت رو مي گيره

دم غروبي يهو دلم گرفت از يكي كه بعد مدتها تازه فهميدم برا هميشه از دستش دادم

حالم خيلي بد شد گريم گرفت نتونستم خودم رو كنترل كنم مثل هميشه رفتم سراغ ديوان

حافظ و يه فال گرفتم كه براتون ميزارم :

                                                 

 

 

بي مهر رخت روز مرا نـور نــماند است

وز عمر مرا جز شب ديجور نـماند است

هـنـگام وداع تـو ز بس گريه كه كردم

دور از رخ تو چـشم مـرا نور نماند است

ميرفت خـيال تو ز چشم من و مي گفت

هيهات ازين گوشه كه معمور نماند است

وصل تو اجل را ز سرم دور هـمي داشت

از دولت هـجر تو كنون دور نـماند است

نزديك شـد آندم كه رقيب تـو بــگويد

دور از رخت اين خسته رنجور نماند است

صـبر است مـرا چـاره هـجران تـو ليكن

چون صبر توان كرد كه مقدور نماند است

در هــجر تو گر چشم مرا آب روان است

گـو خون جگر ريز كه معذور نماند است

حافظ ز غــم از گـريه نپرداخت به خنده

مـاتـم زده را داعــيـه سـور نــماند است

 

+نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت0:26به قلم ساقی | |

یک شب در این دیار هیاهو زده سرد
برقی چکید از سر دندانه نگاه
برقی که خاطرات شب خلقت خدا
در آن خلاصه گشت
آه این زمان خشک چه بی سود میرود
آه از ترانه های جوانی که میخزد
در لابلای تند گذرهای روزگار
آه از دلی که عشق در او صیحه می زند
آه از حرام های تو شهراد قلب من
آه از تمام ضجه شلاق عشق پست
یا آب ناب پاکترین آرزوی دل
من میروم
من میروم تا آن سرانجام نابسود
تا عشق نا فرود
تا هرچه عشق بر سر قربانیان خود
فریاد برگشاد

تاهر کجا که باد........

+نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت0:43به قلم ساقی | |

هـنگام سـپیــده دم خـروس سـحری
داني كه چرا كند هـمي نوحـه گري ؟

يعـني كه نمودند در آيــينه ي صـبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

 

دلم می‌خواهد یکی از همین صبح‌ها باشد،

 همین سحرهای دلتنگ،

که بیایی از در اتاق و من توی رختخواب،

 بنشینی کنارم و لبخند بزنی که: وقتش شده است.

 دلم می‌خواهد یکی از همین روزهای پسرانه باشد،

 آن روزی که می‌آیی و خسته، سرت روی شانه‌ام،

 و سراسر عظمت ِ بودنت را هدیه‌ی من می‌کنی.

 دلم می‌خواهد یکی از همین گرگ و میش‌های صبح،

 دستم را بگیری و وقتی که خوابند،

همه خوابند، در ِ گوشم زمزمه کنی

 – همان گوشی که مال توست – که: وقت رفتن است.

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت12:37به قلم ساقی | |

 

دستم پر از تاول زخم

و پيكرم آماج تيرهاي زهرآگين كينه

و بر گونه ام ، سيلي سخت بي اعتمادي .

و من ، اين چنين سرسخت و استوار گام بر مي دارم .

و من ، اين چنين بايد زاده مي شدم.

اين چنين سخت و پر درد و پر آزمون .

بر مهرشان بوسه مي زنم

 و بر دردشان اشك مي ريزم

 و بر دوستي كجشان مغموم مي شوم

چرا كه ، دوستشان دارم

چرا كه ، زخمم از بهر آنان است

و من ، چه شاد و سرفراز

چه عظيم خويشتن را مي بينم .

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت2:55به قلم ساقی | |

سلام اي بهترينم هنوز عاشق تر ينم

اگر  از آشيانه دور دورم

غم عشقت تو قلبم مو نده با من

از اون خوابي كه اسمش زندگي بود

همان عشق و همان غم مو نده با من

نگيري عشق و از من كه ميميرم به غربت

دلم با درد اين عشق يه عمري كرده عادت

تو ويرون من يه سر گردون ، فلك كارش همينه

من و رسواي عالم كرد خودش رسوا ترينه

 

+نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت15:8به قلم ساقی | |

توي اين زندگي ساكت و سرد

يه روزي يه دلقكي اومد و رفت

مثل يك پرنده قريبه بود

از كنار بوم من پر زد و رفت

دلقكي كه عشق من براي او

مثل اون بازي روي صحنه بود

اون من رو براي قلبم نمي خواست

او دري تازه به روي من گشود

دلقكي كه با تموم گريه ها و خنده هاش

گريه هاي بي غمش خنده هاي پر صداش

من يه بازيچه شهر عشق او

او تمام زندگيم با تمام بازي هاش

يه بته چيني از او واسه خود ساخته بودم

اونجوري كه دل مي گفت ساخته و پرداخته بودم

مگه باورم مي شد تموم زندگيم رو واسه اون باخته بودم

+نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت17:48به قلم ساقی | |

من هنوز چيزي نگفتم كه تو طاقتت تموم شد

باقيشو بگم ميبيني گريه هات كلي حروم شد

من كه آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه

سرزنش نكن دلم رو بخدا اون بي گناهه

باز كه اشك شد نگاهت بغضتم واسم عزيزه

اما اشكات رو نگه دار نزار اينجوري بريزه

حال من خيلي عجيبه دوست دارم پسشم بشيني

من نگاهت بكنم تا تو چشام عشق رو ببيني

بدجوري ديوونتم من فكر نكن این اعتراضه

هميشه نبودن تو كرده این دل رو كلافه

مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من

مي دونم واست يكي شد بودن يا نبودن من

اولش گفتم يه حسه يا يه احترامه ساده

اما بعد ديدم يه عشقه آخه اندازه اش زياده

بيا و مثل گذشته جز به من به همه شك كن

من بدون تو مي ميرم بيا و به من كمك كن

+نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت22:23به قلم ساقی | |

به نام اون كسي كه مي پرستي

تو رو دوست دارمت هر جا كه هستي

نباشم زنده اون روز رو ببينم

شكستي عهدي كه با من تو بستي

منم و يه دل عاشق توي غربت و تنهايي

شب من شب بي فرداست تو يه نوري و رويايي

توي چشم تو مي بينم غم عشق و پشيموني

بگو با يه دل عاشق كه ميايي و مي مو ني

تو گفتي روي بال عشق سفر كردي

 كبوتر هاي عاشق رو خبر كردي

نگفتي از من ليلاي بي مجنون چه ديدي

 كه از من و عشقم حذر كردي

لبالب از صداقتي لبريز از محبتي

ناجي قلب عاشقم تا مرز بي نهايتي

تو از كدوم قبله عشق به ديدن من او مدي

با شعله كدوم نگاه آتيش به جون من زدي

 باور بكن تنها تويي بود و نبودم

بخاطر تو ميزنه نبض وجودم

+نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت15:29به قلم ساقی | |

هیچکس در دل تاریکی شب
با چراغی بسراغم نرسید

هیچکس موقع پژمردن فصل
با گلی تازه بباغم نرسید

هیچکس

هیچکس بازو ببازویم نداد ای روزگار
گل پریشان شد زمستان شد بهار

از جوانی نیست چیزی یادگار

هیچکس اینروزها همدرد و همرازم نشد
آگه از درد من و دلسردی سازم نشد

باد زیر بال پروازم نشد

هیچکس

هیچکس در دل تاریکی شب
با چراغی بسراغم نرسید

هیچکس موقع پژمردن فصل
با گلی تازه بباغم نرسید

هیچکس .. هیچکس .. هیچکس

+نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت1:54به قلم ساقی | |